صحرای صحرایی این بهت

هیچکدوم از همه ی رهگذرهای چشمهای آینه من نیست

خب این بار یه خیلی حرف دارم ای کاش حوصله داشته باشی! بذار این جوری دغدغه ی این روزام رو برات شرح بدم! از شهر خودم بابلسر بگم! می دونی بابلسر جغرافیای ساده ای داره

یه رود خونه که اون رو به دو تیکه تقسیم میکنه از یه طرف خورشید در میاد توی اون طرف خورشید می شینه.

چن تا محله داره که آدم فقیرا می شینن اما مخصوص اونا نیس گاهی آدم پولدارا هم اونجا می رن خونه های قشنگ توی زمینای ارزون اونا می سازن و ...

چن تا محله داره پولدار نشین این محله ها مخصوص پولداراست هیچ وقت هیچ فقیری نمی تونه اونجا خونه بگیره واقعا در حد توانش نیست...

چن تا خیابون داره که اونجا آدم با فرهنگا و اتو کشیده ها ساکنن

چن تا خیابون هم که آدم شلخته ها و پیرجامه پوشا توشن

کوچه هایی داره که از دیوار اکثر خونه هاش گل یاس و رز آویزونه

کوچه هایی داره که راه به راه  صدای فحش و داد و بیداد و جیغ می شنوی

کوچه هایی داره که اکثر ساکن هاش اسب دارن کوچه هایی که همه سگ دارن 

کوچه هایی که همه خونه ها چن تا بچه دارن کوچه هایی که هیشکی هیچ بچه ای نداره

خونه هایی داره که همیشه دم درش خیس از آب زباله هاشه خونه هایی داره که دم درش همیشه خیس از آب و جارو و شیلنگه

خونه هایی هم هستن که همیشه خشکن و هیچ وقت دیده نشده که نه آدمی ازشون در بیاد نه آدمی بره توشون

توی همشون بچه هایی به دنیا اومدن و میان که اولش هیچ فرقی با هم ندارن ولی کم کم بعضیا مواد فروش می شن بعضیا معتاد بعضیا دکتر و مشاور ترک اعتیاد

بعضیا سر به هوا بعضی ها سر به زیر

بعضیا نون آور خونه می شن بعضیا آویزون خونواده

بعضیا شکست می خورن خودکشی می کنن فراری می شن تحت تعقیب می شن...

بعضیا پیروز می شن قهرمان می شن افتخار میشن جهانی می شن...

بعضی ها خیّر مدرسه ساز می شن بعضیا دکه ی آدامس و سیگار می زنن

بعضیا اونان بعضیام شما بعضیام ما

شهرمون یه امامزاده هم داره که بخش خاوری شهر رو به دو بخش نا مساوی تقسیم می کنه پشت امامزاده و غیر اون

البته اگه هم نزدیکش باشی فرق کمی با پشتی ها داری

پشتی ها رو از بچگی می شناسم از اونجای که خونمون نزدیک امامزاده ست و مامانم معلم همین بچه ها بود توی دوران راهنماییشون. وقتی من خیلی بچه بودم مامان من رو به خونه ی بعضی ها شون برده بود یادمه یکیشون باباش زندان بود  اون خیلی مامانم رو دوست داشت پدرش که یه جا خودکاری با مروارید از زندان براش درست کرده بود رو داده بود روز معلم به مامانم. مامانمم داد به من خیلی قشنگ بود ولی گم شد... یه دختردیگه ای هم یادمه  که تالاسمی داشت خونه ی خاله ش کار می کرد که به قول اونا مفت خور نباشه پدرش معتاد و از این توی جوب افتاده ها شده بود مادرش مرده بودو اون دیگه مدرسه نمی رفت مامان که شنیده بود وضعیتش رو رفته بود تا بتونه دوباره برش گردونه مدرسه اون یه دسته گل بنفش از باغچه چید و داد به مامانم مامانمم داد به من...

یکی دیگه هم یادمه که با رضایت خودش و خونواده ش دیگه مدرسه رو ول کرده بود و می رفت خونه ی مردم کار می کرد به مامان گفت که دلش نمی خواد خواهر کوچیکش توی فقر باشه می خواد همه چی برا اون بخره دندونای خودش هم بعضیاش افتاده بود گف اونا رو هم می خواد درست کنه و از این جور بودنش خجالت می کشه

وقتی مامان بازنشست شد از اون قدیم ترش  که یه رنوی قرمز داشت من رو می برد اونجا توی همون کوچه پس کوچه های پشت امامزاده کمی شبیه مردم کوچه ی ما بودن ولی با وضعی خراب تر 

همون محله یه مسجد داره که امسال محرم پنج تا شبش شام نداشت! می تونم فکر کنم که مادرا که پدرا با همه ی اعتقاد و حتی بی اعتقادیشون منتظر بودن شبای محرم شام خوب بخورن و به بچه هاشون شام خوب بدن شامی که گوشت و برنج داشته باشه می تونم به این فکر کنم که اون بچه هایی که سالای پیش چه آبرومندانه چه پابرهنه می دوییدن وقت شام از بازی و همه چی دست می کشیدن و بشقابشون رو می گرفتن و کیشمیش پلوی دوست داشتنیشون رو می خوردن

زنایی که به بچه هاشون که دیگه معده های کوچیکشون جا نداشت می گفتن بخور ثواب داره غذای امام حسینه بخور لا اقل گوشتاشو بخور

نمی دونم شاید این تصاویری که از اونا دادم کار خوبی نباشه چون درسته نه همشون ولی بعضی از ساکنان اونجا خیلی وضع مالیشن بده ولی همونا هم با سیلی صورتشون رو سرخ دارن من توی کوچه ی خودمون هم خیلی از این نمونه ها دیدم ولی از اون ها گفتم که بگم مسجدای زیادی توی بابلسره تو می تونی باور کنی یه جا توو همین بغل گوشت شبای محرم که همه ی مسجدا پر از خیراته اونا ولی نه خودشون هیچ کدوم وسعشون رسیده نه کسی که می تونست، از همین مردم شهر، اونجا رو یادش بوده! خیّرای شهرمون دارن توی مسجدایی شام می دن که چار تا آدم اونا رو می شناسه که اسمشون در ره یا نمی دونم که چی! من و بابا و مامان به این فکر کردیم که چه غافلیم از اونایی که رسمش نبود که این همه بد باشه روزگارشون ماها که معتقدانه زندگی نمی کنیم عزاداری نمی کنیم شام نمیدیم شام نمی خوریم مسجدی نیستیم ولی آدم که هستیم چرا یادمون می ره حالا که  تقدیر ما رو جزو  اونایی کرد که دستمون به دهنمون می رسه  

 می دونی شعاری می شه ولی می خوام بگم که اگه آدمیم پس کجاست آدمیتمون؟ کجاست دلمون؟ ما یه نیم تنه از آدمیم از زیر سینه تا ته خشتکامون! از همونجا فکر می کنیم عمل می کنیم حالمون خوب می شه حالمون بد می شه. اسمشم گذاشتیم "زندگی کردن" ما زنده ایم و "گی (گُه)" می کنیم! و همیشه خیّران و غذا فراهم کنند گان سوسک ها بودیم...

جغرافیای ساده ی بابلسر و بذار توی  پهنای دنیا اون وقت ...



چهارشنبه 1392/08/22 | 16:43 | رومینا عابدی | |

www . night Skin . ir